صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
تو چه ساده ای و من، چه سخت
تو پرنده ای و من، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس درِ بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری
نوشته شده توسط یـاسـی در شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
پیاده را دو خانه تو و من یکی!
نه بیشتر همیشه کل راه تو،
همیشه نصف راه من
یکی تو و یکی من و یکی تو و...
یکی نه من، دوباره رو سپید تو،
دوباره رو سیاه من
دوباره شاد لذت نَبَرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من
تو بُردهای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نماندهام دمی بدون شاه من

نوشته شده توسط یـاسـی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت
خلیفه نیستی
سلطان هم
فقط امام اول مظلومانی.
و جای پنج سال
میشد که پنجاه سال حاکم باشی.
میشد که شامات را
چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچههای ابوسفیان باشد.
و در امارت کوفه
کاری هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
میشد هر سال
به هند و پارس
به چین و ماچین دعوت شد.
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا کند
چیزی شبیه همین ضیافتهای شام
در تالارهای آینه و مرمر
و پشت درهای بسته.
میشد حسین و حسن را با خود همراه کرد
یکی مشاور اعظم
یکی وزیر خزانهداری کل.
میشد کاری کرد
که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهدهدار باشد،
یا کارهای که زهر نریزد.
یا نه
حکومت ایران هم میشد که سهم حسن باشد.
حکومت عراق، سهم حسین.
حتی عقیل را میشد سه چهار سالی
با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد.
میشد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد
مانند این پسرخالهها
که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!
میشد کنار رود فرات
کاخی سبز ساخت
برای تابستانها،
سری به بغداد زد
بر بالای کوه ابوقبیس
کاخی سپید داشت
چیزی شبیه کاخ سعدآباد
شبیه کاخ ملک فهد
کاخی بلندتر از خانه خدا.
میشد که بعد خود
به فکر پادشاهی فرزندان بود
مثل همین ملک حسین و ملک حسن
مثل همین حیدر علیاف
و اف بر این دنیا...
میشد که امام علی بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همین امام علی رحمانف.
میشد با خانم رایس دست داد.
میشد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ و جان آدمیزاد،
از وعده و وعید.
و افطاری داد از بیتالمال.
و جامههای اطلس و ابریشم پوشید.
با میمون و سگ بازی کرد.
رقاصههای روم را دعوت کرد.
با چشمبندی و آتشبازی
شب را به صبح رساند.
در برجهای دوبی سهمی داشت
در بازار بورس دستی...
نشست بالای تختی و
کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت
یا دست کم
هر روز یک اسب پیشکش قبول کرد
یک شمشیر مرصع
که نام تو بر آن حک شده باشد.
این تحفهها از هند است
آن جامهها از روم
این فرشهای ابریشمین از ایران...
جشنی بگیر
بگو که شاعران قصیده بخوانند
شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است.
برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده.
به شرکتهای چند ملیتی
برای بردن نان فرصت نیست
این را به سازمان غله و نان بسپار!
این وقت شب
نشستهای و به من لبخند میزنی
میدانم
اینگونه شعرها خوب نیستند
اما مولای من!
آن کفشهای وصلهدار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیست!

نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
نوشته شده توسط یـاسـی در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا میبرد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. آی مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشیترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خردههایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد.
چهرهای خشن به خود گرفت.
چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حملهور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچهها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بینتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند.
خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود، کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روزخدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم.
عرفان نظرآهاری
نوشته شده توسط یـاسـی در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 18:22 موضوع | لینک ثابت
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
عشقها میمیرند
رنگها، رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطرههاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا میمانند...
نوشته شده توسط یـاسـی در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت
آنها که از در میآیند و میروند،
چهارپایان نجیب و ساکت تاریخند.
حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریدهاند
که از پنجرهها بیرون جستهاند و یا به درون پریدهاند.
نوشته شده توسط یـاسـی در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت

از کامران نجف زاده
نوشته شده توسط یـاسـی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
|
داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند: “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور كمرت را ببر برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید. هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است. هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.
|
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت
زماني كه درون چشم غمگينم تك گل اميد هم خشكيد
زماني كه دلم با باور پوچش، براي انكار بي وفايي هاي تو حتي با خودش جنگيد
زماني كه همه حتي كلاغ بدشگون بدخبر
به افكار سياه و درهمم خنديد
انتظارم از تو و تقدير تلخم هرچه بود غير رفتن بود
زماني كه براي با تو بودن آمدم ولي سهمم جدايي شد
زماني كه وقتش بود مي گفتم دلم با تو يكي گشته ولي سهم دلم تنهايي و غم شد
زماني كه تو با چشمان بي رحمت نگاهم كردي و جاي جواب عشق من گفتي:
خداحافظ!
من خداحافظ نگفتم
و رفتم مات و مبهوت از همه چيز و همه كس
وبا يك حسرتي در دل
حسرت آن لحظه آخر
كه چرا رفتم ولي حتي خداحافظ نگفتم
فرشته سعیدی/کرج
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی
این شکستن نامسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
از تو پرسیدم
از تو ای راستگوترین دروغگوی بزرگ
پرسیدم که فردا روز من است آیا؟
گفتی تمام فردا را در آسمان شب نظاره کن.
پرسیدم از ستاره ها جویا شوم؟
گفتی نه
نگاه را به دور ماه هاله کن.
شب شد.
سراغ آسمان رفتم و ستاره و ماه
من ماندم و سیاهی و آسمان و نگاه
گفتی نگاه را به دور ماه بچرخانم
ماهی که پشت ابر نهان شده چه کنم؟
گفتی بمان و سیاهی شب را نظاره کن
می مانم اما نظاره ی شب نمی کنم
زنجیر می کنم نگاه را به دور ابر
و هر که از من بپرسد از طلوع بخت
میگویمش بمان و ابرهای سیاه را
پاره پاره کن
نوشته شده توسط یـاسـی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت
روزی که میترسیدیم ازش رسید
چشممون آخر این جاده رو دید
باورم نمیشه اینجا تهشه
که باید از همه چی کند و برید
کسی تقصیری نداره عزیزم
من و تو از اولش جدا بودیم
عاشقها غزل میخونن ولیکن
من و تو ساکت و بی صدا بودیم
ما توی آتیش عشق همدیگه
سوختیم و نفهمیدیم چی اشتباست
فکر میکردیم عاشقی یعنی همین
فکر میکردیم همه دنیا مال ماست
اونقدر غرق نگاه هم بودیم
که نفهمیدیم دلامون چی میگن
که چطور ابر سیاه خستگی
سایه انداخت روی قلب تو و من
عشق ما آتیشی بود،آبی نبود
نمیشد باهاش به دریاها رسید
عاشقی سبک نکرده بود مارو
نمیشد از آسمون ستاره چید
میدونی منم دلم میخواست میشد
نباشه تو قلبمون حسرت و غم
عزیزم بسه دیگه گریه نکن
ما از اول نبودیم قسمت هم
روزی که میترسیدیم ازش رسید
چشممون آخر این جاده رو دید
راهمون جدا شد و باد خزون
روی خاطرات رفته خط کشید
نیلوفر حسینی خواه / کانادا
نوشته شده توسط یـاسـی در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
همیشه
درست از آب در می آید
خبرهای ناگوار
نترس !
اتفاق مهمی نیفتاده است
دوباره درخت سیب شکوفه می دهد
و ترانه می شود
این بغضهای کال.
نترس !
خیلی زود عادت می کنی
به خاطرهای
که در یک قاب چوبی کز کرده است
و خيره به چشمهای خيس تو مانده است.
عباسعلی کريمی /يزد

نوشته شده توسط یـاسـی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت

خبر به دورترين نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بيگمان برسد
شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد، به ديگران برسد
چه ميكني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر،
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...
رها كني، برود، از دلت جدا باشد
به آن كه دوستترش داشته، به آن برسد
رها كني بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه ی جهان برسد
گلايهاي نكني، بغض خويش را بخوری
كه «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد
خدا كند كه... نه، نفرين نميكنم... نكند
به او ـ كه عاشق او بودهام ـ زيان برسد
خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد
نجمه زارع، 29 آذر 1361 در کازرون پا به جهان گذاشت و سپس به قم رفت. دانش آموخته رشته عمران دانشگاه
همدان بود و در شعر قم، او را یکی از بهترین ها می شناختند. او پنج شنبه 31 شهریور ماه 1384 در
بیمارستان گلپایگانی قم چشم از جهان فرو بست. براي شادي روحش فاتحهاي بخونیم.
نوشته شده توسط یـاسـی در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
حال من بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلودهی مردم شدم
بعد از اين با بیکسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفهی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم، گولم مزن!
من نمیگويم که خاموشم مکن
من نمیگويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غمخوار باش
من نمی گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خون من، فرهاد، مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
نوشته شده توسط یـاسـی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا
نوشته شده توسط یـاسـی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط یـاسـی در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت

يادم باشد
فردا را جلو بيندازم
و ساعتم را کوک کنم روي چه وقت !
فردا باران بگيرد
بيايد تا نزديکي هاي عصر
و برگردد
يادم باشد
اگر آهسته گام بردارم
ديرتر شب مي شود
و آفتابگردانها
چند دقيقه ديرتر لال مي شوند
چيزهاي ديگر هم يادم باشد
يادم باشد
يادم باشد
يادم باشد
دوستت دارم . . .
نوشته شده توسط یـاسـی در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت

پرنده گشتم، كه پر بگيرم
از سرنوشتم خبر بگیرم
پرندهي عشق، منو صدا كرد
از سرنوشتم، منو جدا كرد
خوردم به غربت به شهر برفي
شهري كه با من، نداره حرفي
آدم برفياش اشكامو ديدن
از درياي يخ، برام گل چيدن
آهاي پرنده، آوازم بده
بال و پرم باش، پروازم بده
منو برگردون به سمت خورشيد
نذار بميرم تو فصل تبعيد
موندم به تبعيد، تو شهر سپيد
شهري كه روزاش نديده خورشيد
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت
در كلاس روزگار
درسهاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست : مرگ
و آنچه را كه درس مي دهد
زندگي است
نوشته شده توسط یـاسـی در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت

بغضم که بترکد
مي توانم تمامي درختان دنيا را سيراب کنم
براي گفتن حرفهاي دلم به تو
تمامي قاصدک هاي دنيا را مي خواهم
فاصله ي بين من و تو غروبي است که نمي دانم کي طلوع مي کند
ستاره ها هم با من غريبه شده اند
ماه هم به خلوتم راهي ندارد
موج هاي دريا به من اخم مي کنند
و جاده که نمي دانم کي به انتها مي رسد
خدايا . . .
چشم هايم ديگر توان انتظار ندارند
نوشته شده توسط یـاسـی در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت

نميدانم يادت هست يا نه ؟
که ديشب دوباره باراني از قاصدک به زمين باريد
و من سرگردان به دنبال قاصدکي بودم که برايم فرستاده بودي
وقتي او را يافتم زير پايم له شده بود
و افسوس . . .
افسوس بر من که بايد به انتظار بنشينم تا شايد دوباره قاصدک به زمين ببارد
نمي دانم يادت هست يا نه ؟
که ديشب تا صبح روي آب گريه کردم
صداي ناله ي اشکهايم را شنيدي ؟ فريادهايش ؟
و اشکهايم قطره قطره در دل آب فرو مي رفت
و افسوس . . .
افسوس بر من که تنها همدرد اشکهايم آب بود . . . افسوس . . .
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
بيا از سر بنويس
.....
تو بينقطه و من فقط نقطه
نوشته شده توسط یـاسـی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اگر در زندگیت به ناگاه
یکی از سیمهای سازت پاره شد
آهنــگ زندگی را آنچنان ادامه بده
که هیچکس نداند بر تو چه گذشت...
فهرست اصلی
دوستان
سلام همسايههاي 5 (اشعار رضا تهراني)
کامران نجف زاده
حسرت غم (وسعت شبهاي تنهايي- آيدا)
شور عشق (حسام)
گولزنا(علی بهمنی)
شاه آمفاكتوس سوم
اشعار عاشقانه من (رضا)
تو زندگي فقط عاشق يه نفر باش ( ضحاک مار دوش)
اي ستارهها... چه شد كه او مرا نخواست؟(سيمسيمك)
دنياي فراموش شدگان (پريسا)
عشق آزاد (عليرضا)
دو خط موازي
غريبه (نيما)
نازترین احساس2 (نونا)
دل درد و درد دل (مجيد)
آلوچه
دختر بي پناه
اگه راهم اين روزا از تو يه کم دوره ببخش
شعر کلاسيک
يا تو عشق، يا من و مرگ
تراژدي دموکراسي
شاعر و شاعران گذشته و معاصر
هواداران ميرحسين موسوي
شعر نو
نداي آزادي
دختــــر غـــم
حقيقت تلخ
اسگلا بيان وسط (مستر حاجي)
سهم من از تو ...........
هزار و يک شب (قصههاي من، براي تو)
آيات غمزه
من عاشق هيچکس نيستم...
براي تويي که نميدوني ...
الهه ي شرقي
آسمانيترين دل
دلتنگيهاي يک ديوانه
راه سبز
ناقوس نيلوفر
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
طراح قالب
POWERED BY