*.*.* دنیای این روزای من، همقد تن پوشم شده *.*.*
ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ غریب واره دیر آشنا خداحافظ به قله ات نرسانید بخت کوتاهم بلند پایه بالا بلا خداحافظ تو ابتدای خوش ماجرای من بودی ای انتهای بد ماجرا خداحافظ به بسترت نرسیدند کوزه های عطش سراب تفته چشمه نما خداحافظ میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم بگو سلام بگویم و یا خداحافظ قبول می کنم از چشمهای معصومت که بی گناه ترینی ولی خداحافظ اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا ولی برای همیشه تو را خداحافظ
از باغ میبرند چراغانیات کنند فاضل نظری ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمین را، که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند ... ماه من غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغ اند همه را با هم و با عشق بچین ... ولی از یاد مبر، پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست، خدا هست ... و چرا غصه چرا؟ گفتگوی خدا و مادر موسی (پروین اعتصامی) مادر موسی چو موسی را به نیل در فکند از گفته ربٌ جلیل خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کای فرزند خرد بی گناه گر فراموشت کند لطف خدای چون رهی زین کشتی بی ناخدای گر نیارد ایزد پاکت به یاد آب خاکت را دهد ناگه به باد وحی آمد کاین چه فکر باطل است رهرو ما اینک اندر منزل است پرده شک را برانداز از میان تا ببینی سود کردی یا زیان ما گرفتیم آنچه را انداختی دست حق را دیدی و نشناختی در تو تنها عشق و مهر مادریست شیوه ما عدل و بنده پروریست نیست بازی کار حق خود را مباز آنچه بردیم از تو باز آریم باز سطح آب از گاهوارش خوشتر است دایه اش سیلاب و موجش مادر است رودها از خود نه طغیان می کنند آنچه می گوئیم ما آن می کنند ما به دریا حکم طوفان می دهیم ما به سیل و موج فرمان می دهیم نسبت نسیان به ذات حق مده بار کفر است این به دوش خود منه به که برگردی به ما بسپاریش کی تو از ما دوست تر می داریش؟ نقش هستی نقشی از ایوان ماست خاک و باد و آب سرگردان ماست قطره ای کز جویباری می رود از پی انجام کاری میرود ما بسی گم گشته باز آورده ایم ما بسی بی توشه را پرورده ایم میهمان ماست هر کس بی نواست آشنا با ماست هرکس بی آشناست ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند عیب پوشیها کنیم ار بد کنند سوزن ما دوخت هر جا هرچه دوخت زآتش ما سوخت هرشمعی که سوخت کشتیئی زآسیب موجی هولناک رفت وقتی سوی غرقاب هلاک تند بادی کرد سیری را تباه روزگار اهل کشتی شد سیاه طاقتی در لنگر و سکٌان نماند قوٌتی در دست کشتیبان نماند ناخدایان را کیاست اندکیست نا خدای کشتی امکان یکیست بندهارا تار و پود از هم گسیخت موج از هرجا که راهی یافت ریخت هر چه بود از مال و مردم آب برد زان گروه رفته طفلی ماند خرد طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت بحر را چون دامن مادر گرفت موجش اول وهله چون طومار کرد تند باد اندیشه پیکار کرد بحر را گفتم دگر طوفان مکن این بنای شوق را ویران مکن در میان مستمندان فرق نیست این غریق خرد بهر غرق نیست صخره را گفتم مکن با او ستیز قطره را گفتم بدان جانب مریز امر دادم باد را کاین شیر خوار گیرد از دریا گذارد در کنار سنگ را گفتم به زیرش نرم شو برف را گفتم که آب گرم شو صبح را گفتم به رویش خنده کن نور را گفتم دلش را زنده کن لاله را گفتم که نزدیکش بروی ژاله را گفتم که رخسارش بشوی خار را گفتم که خلخالش مکن مار را گفتم که طفلک را مزن رنج را گفتم که صبرش اندک است اشک را گفتم مکاهش کودک است گرگ را گفتم تن خُردش مدر دزد را گفتم گلو بندش مبر بخت را گفتم جهانداریش ده هوش را گفتم که هُشیاریش ده تیرگی ها را نمودم روشنی ترسهارا جمله کردم ایمنی ایمنی دیدند و نا ایمن شدند دوستی کردم مرا دشمن شدند کارها کردند امّا پست و زشت ساختند آئینه ها امّا ز خشت تا که خود بشناختند از راه چاه چاه ها کندند مردم را براه روشنیها خواستند امّا ز دود قصرها افراشتند امّا به رود قصه ها گفتند بی اصل و اساس دزدها بگماشتند از بهر پاس جامها لبریز کردند آنها از فساد رشته ها رشتند در دوک عناد درس ها خواندند اما درس عار اسبها راندند ام بی فسار دیوها کردند دربان و وکیل در چه محضر؟ محضر حیّ جلیل سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک در چه معبد؟ معبد یزدان پاک رهنمون گشتند در تیه ضلال توشه ها بردند از وزر و وبال از تنور خود پسندی شد بلند شعته کردارهای ناپسند وا رهاندیم آن غریق بی نوا تا رهید از مرگ شد صید هوی آخر آن نور تجلی دود شد آن یتیم بی گنه نمرود شد رزمجوئی کرد با چون من کسی خواست یاری از عقاب و کرکسی کردمش با مهربانیها بزرگ شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ برق عُجب آتش بسی افروخته وز شراری خانمانها سوخته خواست تا لاف خداوندی زند برج و باروی خدا را بشکند رای بد زد گشت پست و تیره رای سرکشی کرد و فکندیمش ز پای پشّه ای را حکم فرمودم که خیز خاکش اندر دیده خودبین بریز تا نماند باد عُجبش در دماغ تیرگی را نام نگذارد چراغ ما که دشمن را چنین می پروریم دوستان را از نظر چون می بریم؟ آنکه با نمرود این احسان کند ظلم کِی با موسی عمران کند؟ این سخن پروین نه از روی هواست هر جا نوریست زانوار خداست . . پدرم همیشه میگوید "این خارجیها که
الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند" البته
من هم میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران
با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم. تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در
آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد.
او میگوید "در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس
کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت
و پار کرد و بعد... البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر
زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند
مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین
برجهایی که دارند نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت
کردهاند. ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته
باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف
کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما
آدمهای خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در
فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند. همین کارها
باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و
نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً
این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی
کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق
را اختراع میکند. پسر همسایهمان میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده
بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه
هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها
تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایهمان
از بی بی سی هم مهمتر است. این بود انشای من تو چه ساده ای و من، چه سخت *** خوش به حال تو که می پری! *** فکر می کنم *** خواب دیده ام *** خواب دیده ام *** من همیشه عرفان نظرآهاری
پیاده را دو خانه تو و من یکی! نه بیشتر همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من یکی تو و یکی من و یکی تو و... یکی نه من، دوباره رو سپید تو، دوباره رو سیاه من دوباره شاد لذت نَبَرد تن به تن تو و دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من تو بُردهای و من خوشم که در نبرد زندگی تو هستی و نماندهام دمی بدون شاه من
خلیفه نیستی دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا میبرد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. آی مردم. گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشیترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خردههایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید... ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهرهای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حملهور شد. سگها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچهها، در داستانهای خود شرح میدادند که: عزیزان. دورغگویی همیشه هم بینتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید... دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود، کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است! یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روزخدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم. عرفان نظرآهاری در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر عشقها میمیرند رنگها، رنگ دگر میگیرند و فقط خاطرههاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا میمانند... آنها که از در میآیند و میروند، چهارپایان نجیب و ساکت تاریخند. حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریدهاند که از پنجرهها بیرون جستهاند و یا به درون پریدهاند. از کامران نجف زاده داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند: “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور كمرت را ببر برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید. هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است. هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست. زماني كه درون چشم غمگينم تك گل اميد هم خشكيد من خداحافظ نگفتم فرشته سعیدی/کرج رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی این شکستن نامسلمانی است حرفش را مزن حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن از تو پرسیدم از تو ای راستگوترین دروغگوی بزرگ پرسیدم که فردا روز من است آیا؟ گفتی تمام فردا را در آسمان شب نظاره کن. پرسیدم از ستاره ها جویا شوم؟ گفتی نه نگاه را به دور ماه هاله کن. شب شد. سراغ آسمان رفتم و ستاره و ماه من ماندم و سیاهی و آسمان و نگاه گفتی نگاه را به دور ماه بچرخانم ماهی که پشت ابر نهان شده چه کنم؟ گفتی بمان و سیاهی شب را نظاره کن می مانم اما نظاره ی شب نمی کنم زنجیر می کنم نگاه را به دور ابر و هر که از من بپرسد از طلوع بخت میگویمش بمان و ابرهای سیاه را پاره پاره کن روزی که میترسیدیم ازش رسید چشممون آخر این جاده رو دید باورم نمیشه اینجا تهشه که باید از همه چی کند و برید کسی تقصیری نداره عزیزم من و تو از اولش جدا بودیم عاشقها غزل میخونن ولیکن من و تو ساکت و بی صدا بودیم ما توی آتیش عشق همدیگه سوختیم و نفهمیدیم چی اشتباست فکر میکردیم عاشقی یعنی همین فکر میکردیم همه دنیا مال ماست اونقدر غرق نگاه هم بودیم که نفهمیدیم دلامون چی میگن که چطور ابر سیاه خستگی سایه انداخت روی قلب تو و من عشق ما آتیشی بود،آبی نبود نمیشد باهاش به دریاها رسید عاشقی سبک نکرده بود مارو نمیشد از آسمون ستاره چید میدونی منم دلم میخواست میشد نباشه تو قلبمون حسرت و غم عزیزم بسه دیگه گریه نکن ما از اول نبودیم قسمت هم روزی که میترسیدیم ازش رسید چشممون آخر این جاده رو دید راهمون جدا شد و باد خزون روی خاطرات رفته خط کشید نیلوفر حسینی خواه / کانادا همیشه درست از آب در می آید خبرهای ناگوار نترس ! اتفاق مهمی نیفتاده است دوباره درخت سیب شکوفه می دهد و ترانه می شود این بغضهای کال. نترس ! خیلی زود عادت می کنی به خاطرهای که در یک قاب چوبی کز کرده است و خيره به چشمهای خيس تو مانده است. عباسعلی کريمی /يزد خبر به دورترين نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بيگمان برسد شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت كسي كه سهم تو باشد، به ديگران برسد چه ميكني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر، به راحتي كسي از راه ناگهان برسد... رها كني، برود، از دلت جدا باشد به آن كه دوستترش داشته، به آن برسد رها كني بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترين نقطه ی جهان برسد گلايهاي نكني، بغض خويش را بخوری كه «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد خدا كند كه... نه، نفرين نميكنم... نكند به او ـ كه عاشق او بودهام ـ زيان برسد خدا كند فقط اين عشق از سرم برود خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد نجمه زارع، 29 آذر 1361 در کازرون پا به جهان گذاشت و سپس به قم رفت. دانش آموخته رشته عمران دانشگاه همدان بود و در شعر قم، او را یکی از بهترین ها می شناختند. او پنج شنبه 31 شهریور ماه 1384 در بیمارستان گلپایگانی قم چشم از جهان فرو بست. براي شادي روحش فاتحهاي بخونیم. حال من بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلودهی مردم شدم بعد از اين با بیکسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفهی بازار ماست درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم، گولم مزن! من نمیگويم که خاموشم مکن من نمیگويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غمخوار باش من نمی گويم، دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من، فرهاد، مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی، کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم" يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود زير آوار جفا دل دادش به هر بلا می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش به خدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم،تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لکه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو، ای جلوه اميد محال می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک آه، بگذار که بگريزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده به لب، خونين دل مي روم از دل من دست بردار ای اميد عبث بی حاصل
يادم باشد فردا را جلو بيندازم و ساعتم را کوک کنم روي چه وقت ! فردا باران بگيرد بيايد تا نزديکي هاي عصر و برگردد يادم باشد اگر آهسته گام بردارم ديرتر شب مي شود و آفتابگردانها چند دقيقه ديرتر لال مي شوند چيزهاي ديگر هم يادم باشد يادم باشد يادم باشد يادم باشد دوستت دارم . . . پرنده گشتم، كه پر بگيرم از سرنوشتم خبر بگیرم پرندهي عشق، منو صدا كرد از سرنوشتم، منو جدا كرد خوردم به غربت به شهر برفي شهري كه با من، نداره حرفي آدم برفياش اشكامو ديدن از درياي يخ، برام گل چيدن آهاي پرنده، آوازم بده بال و پرم باش، پروازم بده منو برگردون به سمت خورشيد نذار بميرم تو فصل تبعيد موندم به تبعيد، تو شهر سپيد شهري كه روزاش نديده خورشيد بغضم که بترکد مي توانم تمامي درختان دنيا را سيراب کنم براي گفتن حرفهاي دلم به تو تمامي قاصدک هاي دنيا را مي خواهم فاصله ي بين من و تو غروبي است که نمي دانم کي طلوع مي کند ستاره ها هم با من غريبه شده اند ماه هم به خلوتم راهي ندارد موج هاي دريا به من اخم مي کنند و جاده که نمي دانم کي به انتها مي رسد خدايا . . . چشم هايم ديگر توان انتظار ندارند

![]()
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند![]()

![]()
![]()
ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید "تو
به خر گفتهای زکی". ولی خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در
آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی
اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده
مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.![]()

تو پرنده ای و من، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس درِ بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
خواب دیده ام، ولی ...
راستی، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.![]()

![]()
سلطان هم
فقط امام اول مظلومانی.
و جای پنج سال
میشد که پنجاه سال حاکم باشی.
میشد که شامات را
چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچههای ابوسفیان باشد.
و در امارت کوفه
کاری هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
میشد هر سال
به هند و پارس
به چین و ماچین دعوت شد.
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا کند
چیزی شبیه همین ضیافتهای شام
در تالارهای آینه و مرمر
و پشت درهای بسته.
میشد حسین و حسن را با خود همراه کرد
یکی مشاور اعظم
یکی وزیر خزانهداری کل.
میشد کاری کرد
که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهدهدار باشد،
یا کارهای که زهر نریزد.
یا نه
حکومت ایران هم میشد که سهم حسن باشد.
حکومت عراق، سهم حسین.
حتی عقیل را میشد سه چهار سالی
با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد.
میشد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد
مانند این پسرخالهها
که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!
میشد کنار رود فرات
کاخی سبز ساخت
برای تابستانها،
سری به بغداد زد
بر بالای کوه ابوقبیس
کاخی سپید داشت
چیزی شبیه کاخ سعدآباد
شبیه کاخ ملک فهد
کاخی بلندتر از خانه خدا.
میشد که بعد خود
به فکر پادشاهی فرزندان بود
مثل همین ملک حسین و ملک حسن
مثل همین حیدر علیاف
و اف بر این دنیا...
میشد که امام علی بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همین امام علی رحمانف.
میشد با خانم رایس دست داد.
میشد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ و جان آدمیزاد،
از وعده و وعید.
و افطاری داد از بیتالمال.
و جامههای اطلس و ابریشم پوشید.
با میمون و سگ بازی کرد.
رقاصههای روم را دعوت کرد.
با چشمبندی و آتشبازی
شب را به صبح رساند.
در برجهای دوبی سهمی داشت
در بازار بورس دستی...
نشست بالای تختی و
کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت
یا دست کم
هر روز یک اسب پیشکش قبول کرد
یک شمشیر مرصع
که نام تو بر آن حک شده باشد.
این تحفهها از هند است
آن جامهها از روم
این فرشهای ابریشمین از ایران...
جشنی بگیر
بگو که شاعران قصیده بخوانند
شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است.
برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده.
به شرکتهای چند ملیتی
برای بردن نان فرصت نیست
این را به سازمان غله و نان بسپار!
این وقت شب
نشستهای و به من لبخند میزنی
میدانم
اینگونه شعرها خوب نیستند
اما مولای من!
آن کفشهای وصلهدار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیست!
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
اول هر ماه اينطور شروع مي شود که همکارم مي نشيند پول هايش را مي شمارد.هي تف مي زند به سرانگشتش و هي مي شمارد...71...72...73...74...75...76هي کم مي آورد هي دوباره مي شمارد...(ياد حميد مي افتم همکلاسي راهنمايي که هي ناخن مي کشيد روي تخته سياه و تن يک جماعت مور مور مي شد).
بعد خودکار سبزش را مي کشد بيرون و خط مي کشد روي قرض هايش.مثل اسکروچ.
اول هر صبح هم اينطور شروع مي شود که همکارم چايي را هورت مي کشد.سلام مي کنم.سلام مي کند.باز هورت مي کشد.بعد چايي ام را از پيرمرد مي گيرم.مي روم سراغ روزنامه ها...و يواشکي هورت مي کشم.
![]()

![]()
زماني كه دلم با باور پوچش، براي انكار بي وفايي هاي تو حتي با خودش جنگيد
زماني كه همه حتي كلاغ بدشگون بدخبر
به افكار سياه و درهمم خنديد
انتظارم از تو و تقدير تلخم هرچه بود غير رفتن بود
زماني كه براي با تو بودن آمدم ولي سهمم جدايي شد
زماني كه وقتش بود مي گفتم دلم با تو يكي گشته ولي سهم دلم تنهايي و غم شد
زماني كه تو با چشمان بي رحمت نگاهم كردي و جاي جواب عشق من گفتي:
خداحافظ!
و رفتم مات و مبهوت از همه چيز و همه كس
وبا يك حسرتي در دل
حسرت آن لحظه آخر
كه چرا رفتم ولي حتي خداحافظ نگفتم ![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا![]()

فروغ فرخزاد![]()

![]()

![]()
درسهاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست : مرگ
و آنچه را كه درس مي دهد
زندگي است ![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







